تبليغاتX
ىکی هست که ...!
 

شوخی ...

سلام و ...

...


عشق تو

شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد!

زیبا بود

امّا

شوخی بود!

حالا. . .

تو بی تقصیری !

خدای تو هم بی تقصیر است !

من تاوان اشتباه خود را پس می دهم. . .!

تمام این تنهایی

تاوان «جدّی گرفتن آن شوخی» است!




شعر از: چینی بند زن



خدا نگهدار و ...



 

نوشته شده توسط جابر در 90/09/05 ساعت 2:46 موضوع | لینک ثابت


قانون نسبیت ....

 سلام و ...
عشق را خیال خامی می دانم که افتاده است سر راه زندگی ما. بی آنکه اختیار آن را داشته باشیم که برش نداریم.
درست مثل آن سیبی که حوا به خورد آدم داد و بیچاره اش کرد.
به هوای تجربه ی لحظه ای از حسی که نمیدانی چیست، خود را به به زمین تبعید می کنی.
دروغها همیشه قشنگند.
ایکاش این یک قلم قشنک نبود. تا انتخابش نکنیم.
این دروغ بیچاره ات میکند.
به زمین گرمت میزند.
درست مانند آن سیب سرخ حوا که آدم را به زمین گرمش زد. و سرگیجه اش تمام عالم را به دور خود چرخانده است و همچنان می چرخاند.
و حالا ما ابنجا نشسته ایم و داریم برایش قانون نسبیت می نویسیم.
بیاییم دیگر چیز های قشنگ را باور نکنیم؛تا بعد بنشینیم و برای کشف آن قانون نسبیت۱ بنویسیم و دنیایی را درگیر آن کنیم.

...
خدا نگهدار و ...

پا ورقی ======================================

۱- نسبیت :

قانون جاذبه و شتاب است.

قانون  گرانش و دور هم گردیدن و دور شدن.

 


 

نوشته شده توسط جابر در 90/07/23 ساعت 23:59 موضوع | لینک ثابت


خار ها و گل ها...

سلام و ...

سوال:

چرا همیشه بدنبال این هستیم که بدانیم چرا گل خار دارد؟ بیایید گاهی بدنبال آن باشیم که بدانیم چرا خار گل دارد؟۱

یک جواب :

نه خار گل دارد و نه گل خار.
خار ها نگهبان گل هایند.
......
گلها همیشه نگاهشان به آسمان است. و هیچوقت خار ها را نمی بینند تا روزی که پژمرده و سر به زیر شوند.
اما خار ها همیشه نگاهشان به گل هاست. و بی ادعا نگاه بان اویند.

خدا نگهدار و ...

پاورقی==========================================

۱- سوال رو در وبلاگ یکی از دوستان خوندم.

و جوابش رو هم به عنوان نظر براش نوشتم.


 

نوشته شده توسط جابر در 90/06/25 ساعت 23:0 موضوع | لینک ثابت


کم کم می آموزی ...

سلام و ...

.

می‌آموزی و می‌آموزی

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی
یاد می‌گیری...!

خورخه لوییس بورخس
Jorge Luis Borges

August 1899 – June 1986, was an Argentine writer, essayist, poet and translator born in Buenos Aires.

 


 

نوشته شده توسط جابر در 90/06/25 ساعت 22:42 موضوع | لینک ثابت


بیست سالم بود

سلام و ...

...

روزی ...
20 سالم بود.
و احساس می کنم که خوشبخت تر بودم.
د ل ساده تر....
و آرزوهایی بزرگ را میپروراندم.
....
هر چه به این سو آمدم.
به آرزو هایم نزدیکتر شدم ...
و از خودم دور تر ....
و روز به روز سنگ دل تر و پیچیده تر.
حتی گاهی از خودم هم فرار میکنم.
....
یادش بخیر

روزی ۲۰ سالم بود...

خدا نگهدار و ...

 


 

نوشته شده توسط جابر در 90/06/15 ساعت 23:8 موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم...

سلام و ...

به چه زبانی بگویم که باورم کنی؟

...

من لال می شوم ، تو از چشمانم بخوان...

خوبست؟

 

پاورقی====================

۱- برای کسی که هنوز باور ندارد که:

 آنکه می گوید دوستت دارم

خنیاگر غمگینی ست

که آوازش را از دست داده است.

 ای کاش عشق را

زبان ِ سخن بود

 هزار کاکلی شاد

              در چشمان توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من.

 عشق را

ای کاش زبان ِ سخن بود

  آن که می گوید دوستت دارم

دل اندُه گین شبی ست

که مهتابش را می جوید

                       ای کاش عشق را

                       زبان ِ سخن بود

 هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست

هزار ستاره ی گریان

در تمنای من.

                      عشق را

                      ای کاش زبان ِ سخن بود.

۲- اینجا خودم را جار زدم برای اثبات چیزی که از زبانم نشنیدی.

.......


 

نوشته شده توسط جابر در 90/05/29 ساعت 0:31 موضوع | لینک ثابت


خاطرات گم شده....

سلام و....

بگو سرگرم چی بودی

که انقدر ساکت و سردی

خودت آرامشم بودی خودت دلواپسم کردی

ته قلبت هنوز باید 

یه احساسی به من باشه

چقدر باید بمونم تا یکی مثل تو پیدا شه

تو روز و روزگار من

بی تو روزای شادی نیست

تو دنیای منی اما به دنیا اعتمادی نیست

سلام ای ناله ی بارون

سلام ای چشمای گریون

سلام روزای تلخ من

هنوزم  ........1

پاورقی ===============================================
1- نمی دانم ... الله اعلم.



 

نوشته شده توسط جابر در 90/04/19 ساعت 14:2 موضوع | لینک ثابت


امشب بزرگی‌ات می‌شود آرزوهایت...

سلام و ...

اِلهی اَتَرانی ما اَتَیتُکَ اِلاّ مِنْ حَیْثُ الْامال؛ خدایا! مرا ببین! تنها به خاطر آرزوها و امیدهایم به درگاه تو آمده‌ام.

سپاس تو را سزاوار است که پروردگار آرزوهایی. تو تنها کسی هستی که آرزوهایم را بدون حقارت و خاری به درگاهت می‌برم و مو به مو شرح می‌دهم. چون تو به من آموختی که تنها از تو بخواهم و از غیر تو هیچ نخواهم.

اکنون در این شب آرزوها، همه آرزوهایم را هر چقدر هم کوچک و حقیر باشد با تو می‌گویم؛ با تو که مرا به سخره نمی‌گیری به خاطر آرزوهای کودکانه‌ام.

امشب دلم پر می‌کشد. از یادم نبر و مرا به آرزوهایم برسان تا ایمان و عشقم به تو روزافزون شود.

لیلة الرغائب آمد تا دل‌های مجذوب را از لابلای همه دلمشغولی‌ها و هیاهوی دنیا به میهمانی خدا ببرد.


خدا نگهدار و ...

======================

منبع: سایت تابناک


 

نوشته شده توسط جابر در 90/03/19 ساعت 19:7 موضوع | لینک ثابت


داره می باره بارون و تو نیستی...

سلام و ....

....

یه عاشق نگران آخرش نیست...1

.

...

خدا نگهدار و ...

پاورقی =========================

1- الهــــــم اغفر لی الذنوب التی تنزل البلاء 




 

نوشته شده توسط جابر در 90/01/02 ساعت 1:13 موضوع | لینک ثابت


یادداشتی برای یک دوست...

سلام و ... 

ممنونم که هنوز به یاد من هستی. 

حالم خوبست ..

 فقط گاهی کمی احساس تنهایی می کنم.1

گاهی تنهایی آرام و آهسته می آید و تمام روز با تو هست...

 مثل باران نم نمی که روی صورتت می نشیند و نمیدانی این نم، مه آمده بر سطح زمین است یا باران. 

مثل این روز های شهرمان.

 گاهی هم، آرام شروع می شود اما یک آن که به خود می آیی می بینی چیزی نمی بینی جز تنهایی.

درست مثل یک دندان درد که آرام نبض میزند و کم کم کم شروع می شود و درست در لحظه ای که انتظارش را نداری تمام تنت را درد فرا می گیرد.

....

تمام من را تنهایی فرا گرفته است...

همین .

 خدا نگهدار و ...

پاورقی================================

1- اللــهم اغفر لی الذنوب التی تقطع الرجاء


 

نوشته شده توسط جابر در 89/12/20 ساعت 1:31 موضوع | لینک ثابت


دلم گرفته نیست...

سلام و ...

اینجا نشسته ام و نمیدانم برای چه و برای که باید بنویسم.

اما مطمئنم که باید بنویسم.

دلم گرفته نیست...

اما حس غریبی دارم.

دلم گرفته نیست ..

اما نمیدانم چه مرگم است ...

حسی شبیه دلتنگی...

حسی شبیه دل گرفتگی...

حسی شبیه تنهایی...

حسی شبیه بند، شبیه زندان.

اما میدانم دلم گرفته نیست...

دور ترها هر چند وقت، دلتنگ می شدم برای چیزی که نمیدانستم چیست.

اما اکنون بهتر بگویم انگار! "سرم گرفته است"

داشتم فکر میکردم،

چرا تا کنون حس دوست داشتن1 را درست تجربه نکرده ام.

.......

 امروز بعد از 5 سال به یاد چنین روزهایی در سال 84 افتادم...

زمستان بود...

آموزشی تازه تمام شده بود.

به مرخصی کوتاهی آمده بودم.

ترمینال خاوران روی یک نیمکت نشسته بودم منتظر زمان حرکت به پادگان.

زنک فالگیر گفت:

در سرنوشت تو دو زن می بینم،

 و من خندیدم...

و او خندید.

با آنکه باور نداشتم، حسی غریب به من گفت: اگر این زن راست بگوید چه؟

و آرام آرام خنده هایم به دلشوره بدل شد.

مثل برفی که نشسته است 

سفید و زیبا کنار پیاده رو ...

در یک روز شاد آفتابی و روشن زمستان.

چنان آرام آب میشود که تا بخود بیایی جایش را به زمین گل آلود داده است.

به زن گفتم : مگر می شود؟ 

چطور ممکن است که کسی را دوست داشته باشی و با کس دیگری هم باشی؟2

گفت : ممکن است زبانم لال جدا شوید.

یا زبانم لال تصادفی یا حادثه ای.....

....

فقط یادم می آید که یک دعا کردم:

خدایا اگر قرار باشد مشکلی برای زندگی  من بوجود بیاید، نکند حادثه ای برای آنکه دوستش دارم باشد.

و نمیدانستم که دعایم چه زود مستجاب می گردد.

امروز بعد از 5 سال فهمیدم دوست داشتن یعنی چه.

امروز بعد از 5 سال به این نتیجه رسیده ام:

آنچه که در این سالها دنبالش میگردم را 5 سال پیش با یک دعا از دست داده ام3...

پاورقی ==============================

1- بعضی ها به آن می گویند عشق ( هر چند که من آنقدر شرطی شده ام که تفاوت بین حس ها را هم نمی فهمم).

2- عشقهایی کز پی رنگی بود

                                             عشق نبود عاقبت ننگی بود

3- الهم اغفرلی الذنوب الّتی تُغیِر النِعَم....





 

نوشته شده توسط جابر در 89/12/15 ساعت 23:15 موضوع | لینک ثابت


وطن کجاست؟...

سلام و ...

امید ما به چیست؟

بازیچه ای شدیم

میان دو دست.

دستی که نوازش میکند تا پوست مان را بکند و دستی که می فشاردمان تا ....

....

از که به که پناه ببریم

امید ما به چیست.

از دست ظالمی فرار به دامان ظالمی ....

به کجا ....؟
امید ما به کیست؟

بازیچه ای شدیم.

خونمان را میریزند بر سنگ فرش خیابان.

این طرف شهید میشویم و آنطرف هم شهید..

ما مصادره می شویم تا خون جوانان دیگر ریخته شود...

برای که؟

برای چه؟...

....

یادم نمیرود !

 حمزه میگفت با تشر به پدرش :

تو انقلاب کردی که امروز بنشینی بر بدن بی جان پسرت بخندی؟

تو جنگ رفتی و دلت خوش است برای این وطن خون دادی و ...

دل من به چه خوش باشد .؟

به زندگی که برایم ساختی؟

ما خون میدهیم و سی سال دیگر باز فرزندان مان مارا به باد فضیحت می گیرند.

برای که؟

برای چه؟

بگذارید دزدان بدزند.

بگذارید همه را به بند بکشند.

بکذارید همه را بکشند.

بالاتر از سیاهی رنگی نیست و دنیا هیچوقت برای این مردم جز سیاهی نداشته است.

هیچ رنگی بر سیاهی نمی نشیند.

دروغ گفته اند که پایان شب سیه سپید است.             

در ظلم زندگی کنیم، ظلمی که به آن خو گرفته ایم

یا به استقبال ظلمی دیگر برویم.

کدام بهتر است.

بنشینیم به انتظار مرگ..

یا به استقبال مرگ برویم.

در هردو صورت آسمان همان سیاه می ماند و دنیا برای ما جز بازی چیز دیگری ندارد.

تو را نمیدانم

اما ...

من مینشینم.

به انتظار مرگ. 1


پاورقی ==============================

1-وطن کجاست که آواز ِ آشنای تو چنین دور می‌نماید؟

امید کجاست

                   تا خود

                             جهان

     به قرار

     بازآید؟

 هان، سنجیده باش

که نومیدان را معادی مقدر نیست!

     

 خدا نگهدار و ...


 

نوشته شده توسط جابر در 89/11/27 ساعت 22:1 موضوع | لینک ثابت


عشق است ...

سلام و ...

...

باز اين ترانه ها را عشق است 

رقص سرخ بادها را  عشق است 

عشق درگير غروب درد است 

باز هم طلوع ما را  عشق است 

آي از خانه زخم و گريه 

غربت بغض گشـــا را عشق است 

آي از آب و هواي بي عشق 

بادبان ناخدا را عشق است 

اهل بي مرز ترين دريا باش 

آآي اهل همه جــــا را عشق است 

از غزل باخته گان مي ترسم 

شعر هاي بي هوا را عشق است 

اي قشنگ ساز ها  آواز ها 

روزهاي بي عزا را عشق است  


خدا نگهدار و ...


 

نوشته شده توسط جابر در 89/11/19 ساعت 0:32 موضوع | لینک ثابت


نشسته ای آن پائین و ...


سلام و ...

...

چشمانت را می بندی

مرا نمی بینی...

و از کنارم .

نه

از درونم

ردی می شوی .

و من بخار می شوم و در فضا گم....

تو که مرا اصلا ندیدی.

و من هم دیگر تو را نمی بینم.

....

ما نشسته ایم این بالا...

نگاه  می کنیم...

به تو

که نشسته ای آن پائین..

که همچنان گرم کار خویشی...

و همچنان به من فکر میکنی...

اما ما....

خیلی دلمان میخواهد:

بیاییم آن پائین ...

و یکبار دیگر من شویم

تا تو را در اغوش بگیریم....

 ....

امشب حسی شبیه دلتنگی دارم که مطمئنم دلتنگی نیست.

همین.

...

خدا نگهدار و ...





 

نوشته شده توسط جابر در 89/11/15 ساعت 1:31 موضوع | لینک ثابت


حماقت....

سلام و ...

..

این تمام آرزویی است که من دارم ، آرزو دارم قلبی گشوده برای دریافت داشته باشم .

که از گذاردن بازویم به دور شانه های کسی نترسم، مبادا پاره شود .

 که از انجام کاری که هیچ کس پیش از آن نکرده است ، نترسم مبادا آسیب ببینم .

بگذار امروز احمق باشم ، چون امروز صبح ، حماقت همه آن چیزی است که برای بخشیدن دارم .

می توانم بدین خاطر نکوهیده شوم ، اما مهم نیست .

فردا ، که می داند ، شاید کمتر احمق باشم...1

 


خدا نگهدار و ...

 


پاورقی====================

1- نامه های عاشقانه یک پیامبر (پائولو کوئلیو)


 

نوشته شده توسط جابر در 89/11/13 ساعت 23:37 موضوع | لینک ثابت